تبليغاتX
ستاره ای در اوج بی کران
این منم ... وسیع...تنها و سر به زیر و سخت!

دیروز ... با تمام سختی هایش،باتمام حرص خوردن هایمان ،به خیر گذشت ...

می ارزید به خیلی چیزهایش،پیش خیام و بقیه رباعی سراهاروسفید شدیم !

بچه های انجمن   ... خسته نباشید !

+ [ تاریخ ] چهارشنبه 1391/02/27 [ ساعت ] 21:32[ نویسنده] زهرا.خ |

من را می بینی یک روز

پرسه زنان در خیابان های شهر

آشفته شاید

پریشان و سرگردان

دنبال کسی می گردم

که ربوده است

تکه ای از من را

اسیر کرده است

تا هروقت که جان داشته باشد

می بینی یک روز من را

که پیروزمندانه

گرفته ام وجودم را

و نیشخندی برلب

بیخیال پرسه می زنم

درخیابان های شهر

+ [ تاریخ ] جمعه 1391/02/22 [ ساعت ] 20:30[ نویسنده] زهرا.خ

شاید الان باخودتان بگویید این دختر چقدر گیر داده است به این یکشنبه ها و... نمی دانم شاید هم نگویید ! ولی برای من فقط دو یکشنبه ی رهایی باقی مانده ، دوجلسه دیگر یکشنبه ها بسلطش جمع می شود و می رود تا ترم دیگر ... می رود و معلوم نیست آن موقع ساعت جلسه ی یکشنبه ها با ساعت کلاس من تداخل دارد یانه ؟ کاش زودتر از اینها ساعت شعر نشینی را تغییر می دادند تا خــــــــــــــوب مزه مزه کنم این یکشنبه ها را ولی حیف ... حیف که دیر تغییر دادند ، ولی بازهم غنیمت بود هست ، دوست داشتم که بیشتر از اینها نقد می شدم ، دوست داشتم که این روزها رباعی و دوبیتی یادبگیرم وکارکنم ، دوست داشتم ...

یکشنبه های رهایی تمام می شوند ومن می مانم یک عالم درس های رنگارنگ ، یک عالم جزوه و کتاب ِ خط خطی شده ، من می مانم و روزهای تلخ وشیرین امتحانات ، فقط کاش کاش کاش روز ِ رهایی بعدی ساعتش با ساعت کلاسم یکی نباشد ، کاش !

+ توی نمایشگاه فقط سهیلا رو دیدم ، دوست داشتم بیشترتون رو می دیم ولی نشد ... سهیلا بابت کتاب هدیه یه دنیا ممنون ! مطمئن باش کتابم رو جایی میذارم که همیشه جلو چشمم باشه و تورو یادم بیاره

+ [ تاریخ ] پنجشنبه 1391/02/21 [ ساعت ] 11:36[ نویسنده] زهرا.خ |

این هفته دومین هفته ای بود که جلسه ی شعرنشینی رفتم ،تو نمیدانی چقدر خوشحالم ازاینکه ساعت شعر نشینی تغییر کرده ، قبل تر که ساعتش با ساعت کلاسم همزمان بود ، دلم می گرفت و خط خطی می شد ، آن روزها به این جور جاها احتیاج داشتم ، حالا که شرکت می کنم روحم حسابی خوشحال شده و بالا و پایین می پرد ، احساسم برگشته است و مدام ورجه وورجه می کند ، اصلن میدانی چیست ؟ نیامده شدم عضو فعال انجمن ! خب این برای من یعنی یک پله به هدفم نزدیکتر شدن ، یعنی یک پله جهش .

این هفته بیل زدم ، یعنی بیل زدیم ! من زیاد وارد نبودم برای همین کمی بیل زدم ولی شن کشی و ماله کشیدم ، با اینکه سخت بود ولی خیلی خوب بود و کیف کردیم ، برای اولین بار بود که داشتم از درس لذت می بردم ، قبل ترها عاشق آزمایشگاه شیمی بودم ولی این ترم آزمایش های مزخرفی هم توی آزمایشگاه شیمی آلی انجام می دهیم و هم توی آز فیزیولوژی ، خیلی هم زور دارد نیم ساعت زودتر آماده بشوی سر ظهر بروی توی صف طویل سرویس سردشت بایستی بعد عرض نیم ساعت کار تمام شود ! حالااگر آزمایشگاه توی مرکزی بود کمی قابل تحمل تر بود . استاد آز خاکشناسی مرد بامزه و باحالی ست با آن شکم گنده اش ! جالب حرف می زند و توی سوال پرسیدن حسابی فیتیله پیچمان می کند !

دوهفته ی دیگر قرار است جلیل صفربیگی بیاید اراک برای همایش بزرگداشت خیام ، واین برای من یعنی همانی که میخواستم ، یعنی چقدر خوب شد عضو انجمن شدم و فهمیدم !

شنبه که قرار بود استاد شناخت بپرسد ، نپرسید ، بیشتر از نصف بچه های کلاس نیامدند به خاطر پرسش و سوختند حسابی ، توی دل همه ی ماهایی که آمده بودیم عروسی بود چون استاد نپرسید وتو حتمن می دانی وقتی استاد نپرسد و شروع کند به درس دادن ، آن درس قابل تحمل تر می شود !

روزهای اول هفته بود که با بچه ها رفتیم بیرون ، جایتان خالی تک لقمه ای خریدیم و به بدن زدیم ، اما کمی آن ورتر ملت بستنی به دست می آمدند وفهمیدیم که بعله ، آدمی تازه بستنی فروشی اش را افتتاح کرده و به این مناسبت بستنی صلواتی ، مفت (هرچه دوست داشتید اسمش را بگذارید ) می دهد ، ما هم با دوستان رفتیم بستنی به رگ زدیم و کلی ذوق نمودیم !

از این به بعد برای من یکشنبه ها یعنی خوشبختی ، یعنی رها شدن از تمام دغدغه هایم ...  یکشنبه ها را دوست دارم ، بااینکه در طالع ماهم آمده است روز اقبال شنبه ، ولی باور کن روز اقبال من یکشنبه است !

+ عنوان ربط زیادی به مطلب نداشت ، روزی مفصلن راجبه یکشنبه ها خواهم نوشت !

+ [ تاریخ ] چهارشنبه 1391/02/13 [ ساعت ] 22:34[ نویسنده] زهرا.خ

کاغذ سپید ِ سپید

واژه ها در انتظار

تو در فکر

کسی آن سو تر

مشغول خواندن شعر های تو !

 

+ من 20م میخام برم نمایشگاه کتاب ، اگه کسی خواست بیاد منو زیارت کنه (از خود راضی)

+ [ تاریخ ] چهارشنبه 1391/02/13 [ ساعت ] 21:19[ نویسنده] زهرا.خ |

خوابو از چشام بگیر مثل همیشه

بگو عمر عاشقی تموم نمیشه

منو باخودت ببر هرجادلت خواست

دیگه هیچی نمیخوام این آخریشه

این آخریشه ...

الان تی وی داشت این ترانه را پخش میکرد ، یک حس باحالی به من دست داد !

+ بیخیال ... این روزها انگار "من" دارد آدم می شود و "خودم" از دستش راضیست کمی تا قسمتی ...

+ بخوانید و ببینید این ها را زیباهستند :)

نگفته ی این روزهای من

 
+ [ تاریخ ] جمعه 1391/02/08 [ ساعت ] 12:16[ نویسنده] زهرا.خ

وقتی که گل و گیاه می بینم همچین کیفور میشوم که نگو و نپرس ! قبل تر ها هم اینطوری بودم ولی الان اوضاع فرق کرده است وقتی قرار است یک عمر با این ... با این ... دنبال یک کلمه ی مناسب هستم ... هان ! با این نقاشی های بی نظیر خدا سروکله بزنم اوضاعش فرق می کند ، بیشتر حواسم را جمع می کنم و بیشتر تر باهاشان مهربان میشوم... آخ که چقــــــــــــــــــــــدر کیف می دهد دیدن ِ این نقاشی های بی نظیر خدا ... وای که چقدر دوست داشتم یک باغ داشتم پر از این ها بعد هی لابه لایشان قدم میزدم ومی دویدم و می نوشتم و شعر می گفتم ...

لیلیوم های خوشگل :ایکس

نیلوفر :)

:ایکس

:)


برچسب‌ها: من و گل ها
+ [ تاریخ ] پنجشنبه 1391/02/07 [ ساعت ] 14:14[ نویسنده] زهرا.خ |

انگار آن روزها

زمین یکپارچه آهن شده بود

آدم ها مجسمه بودند

عقل هایشان کم شده بود

نه تو را می دیدند

نه شوهر و فرزندانت را

پیامبر که رفت

همه چیز رفت

حتی راحتت نمی گذاشتند با گریه هایت

اگر "در" جان داشت

شاید خودش را به صورت دشمن تو می زد

اگرآتش توان داشت

آن ها را خاکستر می کرد

از آن روز به بعد

در و آتش و شلاق

ازخودشان شرمگین اند

+ [ تاریخ ] چهارشنبه 1391/02/06 [ ساعت ] 12:29[ نویسنده] زهرا.خ |

خواستم از دختر پیامبر بنویسم ، دیدم قلم کسی چون من ناتوان است و نمی تواند ... خواستم از جایی کمک بگیرم ، دلم راضی نشد ... خواستم از بانوی بی نشان بگویم ... تئاتری که توی دانشگاه برگزار شد و انصافن معرکه بود ولی نمی توانم آنجور که باید و شاید است توضیح دهم ... خواستم از بچه ای بگویم که می گوید پدرم توی بهشت است و دوباره می آید ... که بگویم ببینید او با تمام پاکی و معصومیتش می فهمد همه ی این ها را ... میفهمد بهشت و جهنم را ... میفهمد قیامت را ، آخرت را ، او خیلی چیزهارا می فهمد که من و امثال من تا می خواهیم به آن ها فکر کنیم سرگیجه می گیریم ، ولی او با تمام بچگی و پاکی و معصومیتش می فهمد ... "میم" جان دختر معصوم و زیبا کاش مثل تو بودم ، کاش اندکی مثل تو بودم فقط اندکی ...

+ تسلیت باد ، همین

+ [ تاریخ ] سه شنبه 1391/02/05 [ ساعت ] 22:46[ نویسنده] زهرا.خ

این روزها نگاه که می کنم خیلی چیزها میبینم ...

شمعدانی های رنگارنگ ِ گل فروشی سر میدان

شکوفه های صورتی ِ درختان خیابان

درختان سرسبز دانشگاه

آدم ها ی رنگارنگ ...

این روزها آسمان را آبی تر از همیشه میبینم

کوه ها را استوارتر

این روزها من دارد "خودم" را پیدا می کند !

می رود عضو انجمن می شود و کمک می کند

عضو نهاد می شود و اردو می رود

دنبال این است عضو کانون تئاتر بشود

توی شعر نشینی شرکت می کند و نقد می کند ...

این روزها "خودم" حوصله ش کمتر سر رفته است

ولی از من دلگیر است

حق دارد ...

+ [ تاریخ ] یکشنبه 1391/02/03 [ ساعت ] 21:32[ نویسنده] زهرا.خ |