|
این منم ... وسیع...تنها و سر به زیر و سخت!
|
دیروز ... با تمام سختی هایش،باتمام حرص خوردن هایمان ،به خیر گذشت ...
می ارزید به خیلی چیزهایش،پیش خیام و بقیه رباعی سراهاروسفید شدیم !
بچه های انجمن ... خسته نباشید !
.jpg)
من را می بینی یک روز
پرسه زنان در خیابان های شهر
آشفته شاید
پریشان و سرگردان
دنبال کسی می گردم
که ربوده است
تکه ای از من را
اسیر کرده است
تا هروقت که جان داشته باشد
می بینی یک روز من را
که پیروزمندانه
گرفته ام وجودم را
و نیشخندی برلب
بیخیال پرسه می زنم
درخیابان های شهر
یکشنبه های رهایی تمام می شوند ومن می مانم یک عالم درس های رنگارنگ ، یک عالم جزوه و کتاب ِ خط خطی شده ، من می مانم و روزهای تلخ وشیرین امتحانات ، فقط کاش کاش کاش روز ِ رهایی بعدی ساعتش با ساعت کلاسم یکی نباشد ، کاش !
+ توی نمایشگاه فقط سهیلا رو دیدم ، دوست داشتم بیشترتون رو می دیم ولی نشد ... سهیلا بابت کتاب هدیه یه دنیا ممنون ! مطمئن باش کتابم رو جایی میذارم که همیشه جلو چشمم باشه و تورو یادم بیاره
این هفته دومین هفته ای بود که جلسه ی شعرنشینی رفتم ،تو نمیدانی چقدر خوشحالم ازاینکه ساعت شعر نشینی تغییر کرده ، قبل تر که ساعتش با ساعت کلاسم همزمان بود ، دلم می گرفت و خط خطی می شد ، آن روزها به این جور جاها احتیاج داشتم ، حالا که شرکت می کنم روحم حسابی خوشحال شده و بالا و پایین می پرد ، احساسم برگشته است و مدام ورجه وورجه می کند ، اصلن میدانی چیست ؟ نیامده شدم عضو فعال انجمن ! خب این برای من یعنی یک پله به هدفم نزدیکتر شدن ، یعنی یک پله جهش .
این هفته بیل زدم ، یعنی بیل زدیم ! من زیاد وارد نبودم برای همین کمی بیل زدم ولی شن کشی و ماله کشیدم ، با اینکه سخت بود ولی خیلی خوب بود و کیف کردیم ، برای اولین بار بود که داشتم از درس لذت می بردم ، قبل ترها عاشق آزمایشگاه شیمی بودم ولی این ترم آزمایش های مزخرفی هم توی آزمایشگاه شیمی آلی انجام می دهیم و هم توی آز فیزیولوژی ، خیلی هم زور دارد نیم ساعت زودتر آماده بشوی سر ظهر بروی توی صف طویل سرویس سردشت بایستی بعد عرض نیم ساعت کار تمام شود ! حالااگر آزمایشگاه توی مرکزی بود کمی قابل تحمل تر بود . استاد آز خاکشناسی مرد بامزه و باحالی ست با آن شکم گنده اش ! جالب حرف می زند و توی سوال پرسیدن حسابی فیتیله پیچمان می کند !
دوهفته ی دیگر قرار است جلیل صفربیگی بیاید اراک برای همایش بزرگداشت خیام ، واین برای من یعنی همانی که میخواستم ، یعنی چقدر خوب شد عضو انجمن شدم و فهمیدم !
شنبه که قرار بود استاد شناخت بپرسد ، نپرسید ، بیشتر از نصف بچه های کلاس نیامدند به خاطر پرسش و سوختند حسابی ، توی دل همه ی ماهایی که آمده بودیم عروسی بود چون استاد نپرسید وتو حتمن می دانی وقتی استاد نپرسد و شروع کند به درس دادن ، آن درس قابل تحمل تر می شود !
روزهای اول هفته بود که با بچه ها رفتیم بیرون ، جایتان خالی تک لقمه ای خریدیم و به بدن زدیم ، اما کمی آن ورتر ملت بستنی به دست می آمدند وفهمیدیم که بعله ، آدمی تازه بستنی فروشی اش را افتتاح کرده و به این مناسبت بستنی صلواتی ، مفت (هرچه دوست داشتید اسمش را بگذارید ) می دهد ، ما هم با دوستان رفتیم بستنی به رگ زدیم و کلی ذوق نمودیم !
از این به بعد برای من یکشنبه ها یعنی خوشبختی ، یعنی رها شدن از تمام دغدغه هایم ... یکشنبه ها را دوست دارم ، بااینکه در طالع ماهم آمده است روز اقبال شنبه ، ولی باور کن روز اقبال من یکشنبه است !
+ عنوان ربط زیادی به مطلب نداشت ، روزی مفصلن راجبه یکشنبه ها خواهم نوشت !
کاغذ سپید ِ سپید
واژه ها در انتظار
تو در فکر
کسی آن سو تر
مشغول خواندن شعر های تو !
+ من 20م میخام برم نمایشگاه کتاب ، اگه کسی خواست بیاد منو زیارت کنه (از خود راضی) ![]()
بگو عمر عاشقی تموم نمیشه
منو باخودت ببر هرجادلت خواست
دیگه هیچی نمیخوام این آخریشه
این آخریشه ...
الان تی وی داشت این ترانه را پخش میکرد ، یک حس باحالی به من دست داد !
+ بیخیال ... این روزها انگار "من" دارد آدم می شود و "خودم" از دستش راضیست کمی تا قسمتی ...
+ بخوانید و ببینید این ها را زیباهستند :)





انگار آن روزها
زمین یکپارچه آهن شده بود
آدم ها مجسمه بودند
عقل هایشان کم شده بود
نه تو را می دیدند
نه شوهر و فرزندانت را
پیامبر که رفت
همه چیز رفت
حتی راحتت نمی گذاشتند با گریه هایت
اگر "در" جان داشت
شاید خودش را به صورت دشمن تو می زد
اگرآتش توان داشت
آن ها را خاکستر می کرد
از آن روز به بعد
در و آتش و شلاق
ازخودشان شرمگین اند
+ تسلیت باد ، همین
شمعدانی های رنگارنگ ِ گل فروشی سر میدان
شکوفه های صورتی ِ درختان خیابان
درختان سرسبز دانشگاه
آدم ها ی رنگارنگ ...
این روزها آسمان را آبی تر از همیشه میبینم
کوه ها را استوارتر
این روزها من دارد "خودم" را پیدا می کند !
می رود عضو انجمن می شود و کمک می کند
عضو نهاد می شود و اردو می رود
دنبال این است عضو کانون تئاتر بشود
توی شعر نشینی شرکت می کند و نقد می کند ...
این روزها "خودم" حوصله ش کمتر سر رفته است
ولی از من دلگیر است
حق دارد ...